درباره وبلاگ


من مهدی ام.بچه اراک دنبال نویسنده ام کسی میتونه کمکم کنه خبرم کنه فقط با ی نظر ممنون...........
موضوعات
آخرین مطالب
نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 76
بازدید دیروز : 833
بازدید هفته : 1835
بازدید ماه : 2386
بازدید کل : 74513
تعداد مطالب : 444
تعداد نظرات : 68
تعداد آنلاین : 1



خـــــــــــــــــــــــــنده بازار




زمان مدرسه با بغل دستیمون که قهر می کردیم وسط میز یه خط می کشیدیم می گفتیم : وسایلات از این خط اینور تر نیاد !!!
هِهِهِهِی جوونی ...



سه شنبه 10 مرداد 1391برچسب:, :: 23:44 ::  نويسنده : مهدی

سر شب لپتاپ رو خاموش کردم رفتم نشستم تو پذیرایی در جوار خانواده
5 دقیقه اول خونواده :o
5 دقیقه دوم خونواده :|
1 دقیقه بعد مامانم : لپتاپت سوخته ؟
من : نه
3 دقیقه بعد بابام : اینترنتت شارژش تموم شد ؟
من : نه
اندکی بعد بابام : چی شده حالت خوب نیست؟
من : نه چطور ؟
یذره بعد مامانم : تو چته ؟ چرا سرت تو لپتاپ نیست ؟
من : خب گفتم یکم بیام پیش شما بشینم
بابام : مطمئنی طوری نشده ؟
مامانم : خب بگو چرا اینجوری میکنی آخه ؟
مرد پسرت معتاد شده.....
من : :0
بابام : زد تو گوشم.
هیچی دیگه پا شدم اومدم لپتاپ رو روشن کردم :|

داستان داریم ما با بابا مامانمون....والا



سه شنبه 10 مرداد 1391برچسب:, :: 23:43 ::  نويسنده : مهدی

اعتراف میکنم اول راهنمایی که بودم معلم دینیمون گفت اگه شماها حتی به تیر چراغ برق هم به دیده شهوت نگاه کنین مرتکب گناه شدین. اون روز که تعطیل شدیم رفتم جلوی تیر چراغ برق هرچی بهش نگاه کردم هیچ حسی بهم دست نداد. رفتم جلو بهش دست زدم بازم هیچی نشد. آخرش فهمیدم که بین ما هیچ حسی وجود نداره



سه شنبه 10 مرداد 1391برچسب:, :: 23:42 ::  نويسنده : مهدی

سر کلاس یه سری از بچه ها کیف یکیو خالی کردن,طرف تا فهمید سریع وسط درس دادن معلم گفت:آقا کیف مارو خالی کردن!!!معلمه هم جدی اومد طرفش گفت:کیفت کو؟
پسره کیفشو از زیر میز ورداشت داد به معلم غافل از اینکه بچه ها پرش کرده بودن.معلم کیفو باز کرد با مشت و لگد پسر رو انداخت بیرون!!!



سه شنبه 10 مرداد 1391برچسب:, :: 23:42 ::  نويسنده : مهدی

اعتراف می کنم وقتی دبستان و راهنمایی بودم بعضی معلما که خدا از سرشون نگذره می گفتند باید نتیجه های برگه امتحانارو ببریم ولیمون (پدر یا مادر ) امضا یا اثر انگشت بزنن منم که همیشه نمره هام درخشان بود ناچاراً مجبور بودم خودم با انگشت پام جای پدرم اثر انگشت بزنم ی روز یکی از معلما بهم گفت بابات کارگره اینقدر انگشتش بزرگه



سه شنبه 10 مرداد 1391برچسب:, :: 23:41 ::  نويسنده : مهدی

ما تو خونمون یه درخت گلابی داریم. این همسایه ما هم آدم مذهبی و خشکی بود. هر وقت گلابی های این درخته میافتاد خونشون برمیداشت مینداخت اینطرف دیوار.
بچه اش هم که این صحنه رو دیده بود، میرفت از تو یخچالشون گلابی هایی که باباش خریده بود رو بر میداشت مینداخت تو خونه ما...



سه شنبه 10 مرداد 1391برچسب:, :: 23:40 ::  نويسنده : مهدی

امشب بعد از 1سال به این معما پی بردم که اقاجونم مسواکشو کجا قایم میکنه که من نمیبینم،بارها دیدمکه داره مسواک میزنه اما به محض اینکه بعدش میرم مسواک بزنم مسواکش غیبش میزنه!!!خب زیاد پیچیده نیست،از مسواک من استفاده میکرده



سه شنبه 10 مرداد 1391برچسب:, :: 23:39 ::  نويسنده : مهدی

تو مترو یارو دست کرده تو جیبم , دستشو گرفتم میگم راحتی داداش ؟ میگه ا ا ا جیبه تو بود؟ بابا بگو دیگه , یه ربه دارم میگردم , فکر کردم موبایلمو زدن , نزدیک بود داد بیداد کنم یه بی گناهی متهم شه ....



سه شنبه 10 مرداد 1391برچسب:, :: 23:39 ::  نويسنده : مهدی

پسره قد فیل رشد کرده و قیافه ی گوریل داره،
دوست دخترش بهش میگه : جو جو!! :|



سه شنبه 10 مرداد 1391برچسب:, :: 23:38 ::  نويسنده : مهدی

یکی از تفریحات کودکی من این بود که:
با تلفن خونه زنگ بزنم خونمون ببینم اشغاله یا نه!



سه شنبه 10 مرداد 1391برچسب:, :: 23:36 ::  نويسنده : مهدی